به آسمان گفتم پاکی ات را به من بده تا به او هدیه کنم

گفت:چشمانش پاکی مرا دارند

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم تا به او هدیه دهم

گفت:زندگی اش سبز تر از من است

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به او هدیه دهم

گفت:قلبش به اندازه ی اقیانوس است و آرامشش نیز.

  
نویسنده : شايان ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


 

شبی

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
 
تو را با لهجه ی گل هاي نيلوفر صدا كردم
 
تمام شب براي با طراوت ماندن
 
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 
 

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم


  
نویسنده : شايان ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


 

چشمای منتظر به پیچ جاده 

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو از تنگ غروب

تو قلب من می کوبه

سهم من از با تو بودن 

غم تلخ غروبه

  
نویسنده : شايان ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


 

عشق


عميقترين و بهترين تعريف از عشق اين است كه :

عشق زاييده تنهايی است.... و تنهايی نيز زاييده عشق است...
تنهايی بدين معنا نيست كه يك فرد بيكس باشد .... كسی در پيرامونش نباشد!
اگر كسی پيوندی ، كششی  انتظاری و نياز پيوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشدتنها نيست!
برعكس كسی كه چنين چنين اتصالی را در درونش احساس ميكند...
و بعد احساس ميكند كه از او جدا افتاده ، بريده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعيت نيز تنهاست….

  
نویسنده : شايان ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


 

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

  
نویسنده : شايان ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


 

دلم گرفت ای هم نفس                
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

              از این نامهربونی ها
              دارم از غصه می میرم
               رفیق روز تنهایی
               یه روز دستاتو می گیرم

                  

                 

     

.          

  
نویسنده : شايان ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


 

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !

.

.

  
نویسنده : شايان ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦


 

گل

  
نویسنده : شايان ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦